تبليغاتX
یادم باشد حرفی نزنم که دل بلرزد ..... :: چقدرسخته گل آرزوهاتوتوی باغ یکی دیگه ببینی وهزاربارتوخودت بشکنی وآروم زیرلب بگی گل من باغچه نومبارک
یادم باشد حرفی نزنم که دل بلرزد .....
چقدرسخته گل آرزوهاتوتوی باغ یکی دیگه ببینی وهزاربارتوخودت بشکنی وآروم زیرلب بگی گل من باغچه نومبارک
شقایق گلی عاشق
پنجشنبه ششم دی 1386

شقايق گلي عاشق

شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته، به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود

ز آنچه زیر لب می گفت
شنیدم سخت شیدا بود

نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود-اما-
طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
برای دلبرش آندم
شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت

بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را

به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده،

که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید، شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و
به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کورۀ آتش، زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز
دوایی نیست
و از این گل که جایی نیست

خودش هم تشنه بود اما!!
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست اوبودم
و حالامن تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه
روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
"بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل"
ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد

+ نویسنده: نادر ساعت: 4:18 بعد از ظهر
ای اشک
سه شنبه بیستم آذر 1386

بسمه تعالي

مرا نه سر نه سامان آفريدند             پريشانم پريشان آفريدند

پريشان خاطران رفتنددرخاك         مراازخاك ايشان آفريدند

اي اشك

 

نمي دانم به خاطر چه چيزي اشك مي ريزم به خاطر عشق از دست رفته ام يا به خاطر نگاههاي توكه نمي دانم به آنها صداقت بدهم يا دروغ .

اي اشك اي چكيده قلب ناتوانم اي مايه تسكين دهنده دروني دردمندان اي اشكها بباريد تابابارش شما بتوانم از آتش اين قلب كه به خاطر محبوبم شعله ور مي شود درامان باشم . اي اشك اي مونس وغمخوار عاشقان حال چه درحسرت وناكامي من به تو پناه مي آورم . ! ! !

«توتنها يار وفادار مني كه هيچگاه تركم نخواهي كرد.»

 

+ نویسنده: نادر ساعت: 2:28 بعد از ظهر
آرامش شب
سه شنبه بیست و دوم آبان 1386

آرامش شب

من قصه آرامشم را در پشت ديوار بلند شب ساختم ، من درون خيمه زيباي شب بر بال رنگين خيال پرواز مي كنم ، مي رسم به دري سبز گشوده به باغي تازه تراز صبح بهار.

بر پلك بسته چشمانم گلاب پاش صبح ، گلاب سفيد روز را مي پاشد وبال رنگين پرنده خيالم را در كوره داغش مي سوزاند ومرا از خواب سبز آرامش به صبحي بي حوصله ودلتنگ مي كشاند .

غريبم تو ديار                         در غم ،‌ تو روزگار                           بي خبرم زيارم

    قامت خسته دارم                   قلب شكسته دارم

فضاي نا آرام و لغزنده روز با من غريبه است ومن تنها مي مانم چشمان پر از پرسش وبي پاسخ روز با من غريبه است ومن تنها مي مانم ، كاسه لبريز از رقابت روز ،  نبرد دستي با دستي ديگر براي يك سكه بيشتر يا كمتر با من

غريبه است ومن تنها مي مانم .

«((به عشق شب لحظه هاي بي حوصلگي را اندازه مي گيرم تا شب چادر زيباي سكوت را بر سر دشت بكشاند وعادت مهربان آرامش را به خانه ام بياورد .))»

+ نویسنده: نادر ساعت: 1:13 قبل از ظهر
دارم ازتو می نویسم
سه شنبه بیست و دوم آبان 1386

دارم ازتو مي نويسم

{باتو چه زندگي هايي كه تو روياهام نداشتم تك وتنها بودم اما تو رو تنها تمي ذاشتم ، چه سفرها باتو كردم چه سفرها تورو بردم دم مرگ رسيدم اما به هواي تو ،               نمردم .}

دارم از تو مي نويسم كه نگي دوستت ندارم ، از تو كه با يك نگاهت زيرو رو ميشه روزگارم ، دارم ازتو مي نويسم . موقع نوشتن و وقت اسم گذاشتن ،‌ كسي رو جز تو نداشتم ، اسمي جز تو نمي ذاشتم !!

 من تموم قصه هام قصه توست

 اگه غمگينه اون از غصه توست

هي مي خوا ستم كه بگم   كه بدوني عاشقم ، اما ترس و دلهره خط مي زد خيالم و   توي گفتن و نگفتن از چه روزهايي گذشتم انقده رفتم ورفتم كه هنوز هم برنگشتم.

هر چي شعر عاشقونه است من براي تو نوشتم تو جهنم سوختم اما مي نوشتم تو بهشتم اگر عاشقونه گفتم عشق تو باعثشه اگه مردم تو بدون چه كسي وارثشه .

+ نویسنده: نادر ساعت: 1:9 قبل از ظهر
عشق تو
سه شنبه بیست و دوم آبان 1386

عشق تو

همون گوي وهمون ميدون                                             رخ افسرده دلم گريون

میون دوزخ و برزخ                                                          باز هم روزهاي سرگردان

تومثل طلا نابي  -  بيدارت مي كنم خوابي  -  توي تاريكي و ظلمت -  روشن مثل مهتابي

تو به فكر آغازي- توي روياي پروازي- با محبت و با عشق - داري دنيام و مي سازي

عشق تو رو اي يارم- مي دوني به دلم دارم- تو بهاري من پائيز-جوونيام و كم داري

تو بهار گلرنگي -  تو رو مي كشه دلتنگي - تو هميشه خندوني  -  مثل فرشته مي موني

عشق آشيون داري- شوق نام و نشون داري- در جدال با دنيا- صد لشكر قوشون داري

((دل سر دو راهيه ، جرمش بي گناهيه ، عاشقه ولي داغون ، سرگشته وسرگردون ))

+ نویسنده: نادر ساعت: 1:6 قبل از ظهر
من تموم قصه هام قصه توست
سه شنبه بیست و دوم آبان 1386

من تموم قصه هام قصه توست

يك دفعه مثل يك آهو توي صحراهارميدي بس كه چشم تو قشنگ بود گله گرگ و نديدي . دل نبود توي دلم تو رو گرگها نبينن ، اونا با دندون تيز به كمينت نشينن ، الهي من فداي تو ، چيكار كنم براي تو ، اگه تو اين بيابونها خاري بره به پاي تو ، يكدفعه مثل يك پرنده قفس عشق وشكستي ، پرزدي تو آسمونها رفتي اون دورها نشستي دل نبود توي دلم گم نشي تو كوچه باغها ، غروبها كه تاريكه ، نريزن سرت كلاغ ها ، نخوره سنگي به بالت پرت نشه ، فكر وخيالت .

من تموم قصه هام قصه توست                 اگه غمگينه اون از غصه توست

يك دفعه مثل يك گل رفتي تو دست خزون ، سيل بارون و تگرگ ميومد از آسمون ، بردمت تو گلخونه كه نريزه رو سرت ، كه يك وقت خيس نشه يخ كنه بال وپرت ، نشكني زير تگرگ.

يك دفعه مثل يك شمع داشتي خاموش مي شدي اگه پروانه نبود تو فراموش مي شدي ، آره پروانه شدم كه پرام سوخته شه تا آتيش دل تو به دلم دوخته شه كه بسوزه پرو بالم كه راحت بشه خيالم .

((دارم از تو مي نويسم تو كه غم داره نگات ، اگه دوست داشتي بگو تا بازم بگم برات انقده مي گم تاخسته شم ، باعشق تو شكسته شم .))

+ نویسنده: نادر ساعت: 1:2 قبل از ظهر
لحظه موعود
سه شنبه بیست و دوم آبان 1386

لحظه موعود

با دلهره و تشويش شك كردم به كار خويش كه يك راه نشناخته يك عمر ديگه در پيش ، گفتم  از چي  مي ترسي  آخرش يك راهي   هست ،  دلم    مي خواست نرم دستام درحيات وداشت مي بست ، گفتم نكنم ترديد در حياط وخوب بستم به انتظار هيچ چيزي ديگه يك لهظه ننشستم ، انگار كه يكي مي گفت : لحظه موعوده ترديد نكني يك وقت نه ديره ونه زود ، راه افتادم وهي رفتم شايد دلم كمي واشه به عشقي كه يك جور امروز زود بگذره فردا شه ، به اميدي كه تا فردا نور اميدي پيداشه.

 

+ نویسنده: نادر ساعت: 0:28 قبل از ظهر
همون که فکرنمی کردیم نموندش
سه شنبه بیست و دوم آبان 1386
 

همون كه فكر نمي كرديم نموندش

همون كه فكر نمي كرديم نموندش ، ديدي رفت و دل ما رو سوزوندش ، ديدي عشقي نبود در تارو پودش ديدي گفت : عاشق عاشق نبودش.

امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خانه ها بيدار ، اين خونه فقط خوابه ، تو كه رفتي هواي خونه تب داره ، داره از در و ديوارش غم  عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم بيا برگرد تا از عشقت نمردم.

حياط خونه دلگيره ، درختا همه خاموشن به جاي كفتر و گنجشك كلاغاي سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده توي دنياي خاموشي ديگه ساعت روي طاقچه كارش شده فراموشي.

دیگه بارون نمی باره ُ گرچه ابره سياهه

توکه نیستی تواین خونه ُ دیگه آشفته بازاره

تموم گلها خشكيدن مثل خار بيابونها، ديگه از رنگ و رو رفته كوچه وخيابونها ، شوق و دلگرمي همه رفته از اين خونه ، بي تو زندگي سخته اما  مردن چه آسونه.

 

+ نویسنده: نادر ساعت: 0:5 قبل از ظهر
مي گن دنياست حيرونه مي گم نه ، دل پريشونه
دوشنبه بیست و یکم آبان 1386

«(مي گن دنياست حيرونه مي گم نه ، دل پريشونه)»

وقتي كه پشتت خاليه يا تكيه گاهت پوشاليه ، حتمي زمينت مي زنند ، اميدت هم خياليه ، با اين چيزهائيكه ديدم ، ترسم گرفته     ترسيدم ، دلم مي خواد زار بزنم سرم رو به ديوار بزنم ، زمين وزمون و بدوزم     قور بگيرم ،  تا بسوزم .

يك دل دارم كارش شكستن شده

                                                          كار ديگش تنها نشستن شده

« من كه تو لاك خودم بودم ،      يه عمري كه من مردم نمي ديدي مگه هر روز سر خاك خودم بودم.»

 

+ نویسنده: نادر ساعت: 11:36 بعد از ظهر
نوراميد
سه شنبه بیستم شهریور 1386

نور اميد

واسه مني كه دلتنگم           از زندگي دلگيرم   

             بهتره سفرکردن                       وگرنه اينجا ميميرم.

درگذر از هر گذري خبر نبود از خبري نه زنده بود زندگي نه مرگ را بود اثري ، نه ارزش گلايه اي ، نه فرصتي به چاره اي ، چه مي توان دوا نمودبه قلب پاره پاره اي . از هيچ راه افتادم دل وبه جاده ها دادم از ياد همه رفته سر در گم و آشفته ، نه در گذر گاه كسي ، نه جنبش خار و خسي ، نه پر زدن در قفسي ، نه منتظر هم نفسي ، گفتم از چه مي ترسي آخرش يه راهي هست آخرش مگه رنگي بدتر از سياهي هست.

 سهم دل ما اين بود آلوده و بيهوده تابوده همين بوده.

نه رو سفيد ميشه يار                                     نه سرفراز در ديار          

            ببين چگونه گم شدي                             سوار عشق در غبار

((را ه افتادم و هي رفتم شايد دلم كمي وا شه به عشقي كه يك جور امروز زود بگذر فردا شه به اميدي كه ؛ فردا نور اميدي پيدا شه .))

 

+ نویسنده: نادر ساعت: 1:33 قبل از ظهر
border="0" ALT="Google" align="absmiddle">